فعلا فقط همین

 

 

هزار باده ناخورده

 

 

در رگ تاک است

 

 

 

دو چیز طیره عقلست دم فروبستن

به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

 

 

  حرف نزدن چیز خیلی خیلی بدی است. آنهم حرفهایی که باید زده شود ولی نمی شود. آدم های پرحرف

آدمهای مورد احترامی نیستند .حوصله اطرافیان را سر می برند.خودشان پشیمان میشوند .برعکس این قضیه

هم خوب نیست .حرفهایی هست که باید زده شود ولی نمی شود واین خیلی بد است.

خیلی از سوء تفاهم ها از حرف نزدن است .از درد دل نکردن است. گاهی با یک ردو بدل کردن چند جمله

مشکلات حل می شود.

البته این مشکلات از بعضی از تربیت های غلط یا عادتهاست. ورفع آن با با تمرین حل می شود.

شما از چه نوع افرادی هستید ؟

افرادی که بعد از یک اتفاق  با دوست یا هکار یا فامیل یا همسر می گوییند :"  ....بهش گفتم ...."

یا افرادی که می گویند  : "  می خواستم بهش بگم .....""

افراد دسته اول خیال و وجدان راحتی دارند .حرفهایشان را زده اند .حالا تجزیه تحلیل می کنند.

اما افراد دوم آدم های ترسوی محافظه کاری هستند که نه تنها از عهده یک گفتار ساده بر نمی آیند

بلکه نتوانستند حق خود را بگیرند و بگویند و مدام در درگیری با خودشان، در ذهنشان با خود کلنجار

می روند و خود خوری می کنندو طرف مقابل هم هیچ خبری از حرفهای دل او ندارد.

  بیشتر مشکلات (البته مشکلات این افراد دسته دوم )  زن و شوهرها از حرف نزدن است. مرد

یک چیزی می گوید، یا یک رفتاری نشان میدهد. زن به جای بحث و گفتگو درخود فرو می رود تجزیه

تحلیل میکند نتیجه میگیرد ناراحت میشود فحش می دهد جوابهای کوبنده می دهد اما همه را در ذهنش.

درحالی که شاید با یک سوال و جواب ساده با یک حرف زدن مشکل حل می شود. همین اتفاق در محیط

کار ودنیای بیرون از خانه هم ممکن است اتفاق بیفتد وباعث شود چه مسایل و مشکلاتی را پدید آورد.

دنیای امروز ما دنیای کمبود آب ، کمبود تغذیه سالم ، کمبود هوای سالم و کمبود حرف زدن است.

آیا جز این است؟

باز گشت از کما

       

            دیده اید یک نفر خبر خوشی دریافت کرده باورش نمی شود به اطرافیانش می گوید :

یک نیشگون از من بگیر ببینم خوابم یا بیدار؟

این پست یک نیشگون به بلاگفا است .همین

نقش های کودکی...

   

     امروز دلم تنگ است دلم تنگ روزهای کودکی است. روزهای بی خیالی. روزهای نوجوانی روزهای شرارت.

روزهای بی خیالی روزهای احمقی روزهای ندانم های زندگی. روزهای پراز اشتباه. روزهای پر از هیجان.

  روزهایی که نمی دانی میگذرد برایت مهم نیست روزهای نادانی .ناشنوایی.

دلم تنگ است برای روزهایی که در حسرت یک معلم شدن در بازی های کودکانه خط کش به دست می گرفتیم

تنبیه می کردیم املا می گفتیم خط ونشان می کشیدیم

در بازی های کودکانه مادر می شدیم دستور و لیست خرید به پدر می دادیم بچه هایمان را تنبیه میکردیم

نوازش می کردیم حمامشان می کردیم.

وحالا که بزرگ شدیم و نقش اصلی را گرفتیم خسته ایم و دلواپس.که چقدر سخت است اصل نقش شدن.

کاش در همان بازی ها در همان بازیگری ها می ماندیم.

وقتی در یک مدرسه چهره رنگ پریده می بینی همیشه وهمیشه.بعد میفهمی اینجا این منطقه همه از

فقر رنج می برند.دختران محبت ندیده از فقر عاطفی به دام پسران می افتند و فساد موج میزند.

ودر مدرسه ای دیگر پول کلاس خصوصی معلمانشان در ماه از حقوق تو بیشتر است و خرج سفرهای

برو ن مرزیشان سر به فلک می گذارد،فکر می کنی کاش بزرگ نمی شدی و همان بازیگر کودکانه ها

باقی می ماندی.

     وقتی یادت می آید همه دور سفره می نشستیم قاشق در دست گرفته بودیم ومنتظرپدر ویا آمدن او

شروع به خوردن می کردیم ونبودش سر سفره شکستن یک قانون ، نقض یک پیمان نانوشته قلبی بود

وحالا شاگردم از این میگوید که پدرش را سه روز است که ندیده چرا که اودر طبقه بالا مشغول درس خواندن

وگرفتار در انواع تکنولوژی هاست وپدر شب ها خسته می آیدو صبح قبل از بیدار شدن او میرود،میگویی

کاش در همان کودکی می ماندیم و نقشهای خوب بازی میکردیم.

آیا درآینده فرزندانمان به نقشهای کودکیشان حسرت خواهند خورد؟

چه اتفاق بدتری خواهد افتاد که آنها در حسرت این روزهای سرد و بی احساس اکنونشان خواهند بود؟

روز پدر ومعلم به پدران دیروز وامروز ومعلمان دیروز وامروز مبارک باد.

 

 

تصمیم های جدید کبری...

 

روز جمعه کتاب قرآن پسرم را خیس شده از باران در حیاط پیدا کردم.عصبانی از او پرسیدم : این را دیدی؟

آرام گفت :خدا را برده بودم هواخوری.

گفتم فردا لازمش داری چطوری خشک میکنی؟ بخاری ها را جمع کرده ایم.

گفت : ناراحت نباش .خدا همه کاری می تواند بکند.

فردا صبح که کتاب خشک شده را نشانم میداد گفت  : دیدی خشک شد

این که برای خدا کاری ندارد. خدا از همه جادوگرها

هم بیشتر میتواند هرکاری دلش خواست بکند. بهتر از بت من. بهتر از مرد عنکبوتی.

 

 

وقتی هتک حرمتها عادی می شود...

 دیروز آخر ساعت یکی از شاگردانم که عازم مکه بود با بقیه خدافظی می کرد. یکی التماس دعا می گفت .

یکی از سوغاتی حرف می زد.یکی از بچه ها گفت : حالا دعا کنید سالم برگرده.

همه خندیدند و رفتند.

من متاسف شدم.آیا اینها پاسداران ناموس یک مملکت در آینده هستند؟

اینها امروز یاد می گیرند هر کس هر بلایی سر حیثیت و آبروی مملکتمان آورد جوک بسازیم و بخندیم.

 

مادر عزیزم سلام...

مادر عزیزم سلام:

  پسرم نزدیک نه سال دارد و به طرز عجیبی به من وابسته است. با اینکه از هشت ماهگی در مهد کودک

بزرگ شده ،هنوز صبح ها که به مدرسه می رود میگوید :نمی خواهم بروم ودلم برایت تنگ می شود.

روزی صد بار مرا در آغوش می گیرد ومی بوسد. اطرافیانم می گویند چه رفتار بدی دارد هیچ وقت یک

مرد واقعی و محکم نخواهد شد با این وابستگی و لوس شدنهایش. شبها تا مرا نبوسد و سرم 

را نوازش نکند به اتاقش نمی رود.من اصلا به گفته اطرافیانم کاری ندارم.می دانی چرا ؟

چون وقتی میگویند از مادرت چه به یاد داری؟

 یا وقتی دلم برایت تنگ می شود وبه یادت می افتم، فقط این تصویرها به یادم می آید ک بزرگ بودم

کلاس چهارم دبیرستان، ولی همیشه دوست داشتم در آغوش تو باشم . با انگشت به شکم برآمده

از بیماریت ضربه می زدم ومی گفتم: کسی خانه نیست ؟ وتو با وجود همه بیماری و دردهایت به

شوخی های من میخندیدی.هیچ وقت از لوس کردن ما ومحبتهای بی دریغت به ما از نصیحت کردنهایت

از نشان دادن راه و رسم زندگی از محبتهای بی اندازه خسته نمی شدی.

تو یک الگوی تمام عیار عشق ورزی و محبت بودی . در شادی لبخند میزدی.در غم لبخند میزدی.در بیماری

لبخند می زدی در فقر لبخند میزدی . ولی همه یک مرد شدیم وغم مرگت را مردانه به دوش کشیدیم.

من میخواهم بعدها که پسرم مرا به یاد بیاورد در آغوش کشیدنها و بوسیدنهای مادرش را به یاد بیاورد.

من معتقدم این خاطرات خوب تو بود که باعث شد ما بعد از تو دوام بیاوریم و زنده بمانیم.

حالا که بیست وسه سال از مرگت می گذرد بیست وسه یاد خوب بیست وسه خاطره پر از عشق مرا

به یاد تو می اندازد .

ومن هر روز مصمم تر از قبل عشق می ورزم به همه. زیرا معتقدم فقط محبت و عشق ورزیدن است که در

یادها می ماند و بس. همان چیزی که تو یادم دادی.

خداحافظ

 

 

این تکرار دوست داشتنی....

 

 

همه از تکرار بدمان می آید .از غذای تکراری از روزهای تکراری از لباسهای تکراری.تکرار خسته مان می کند.

تکرار افسرده و غمگینمان می کند. تکرار ذوق هایمان را کور می کند. تکرار عادتهای بد را یادمان می آورد.

هیچ کس عاشق تکرار نیست.

اما بهار یک تکرار عاشقانه دوست داشتنی ست. سالهاست بهار که شد عید میشود عید که شد طبیعت

بیدار و زنده میشود. دید وبازدید، رفت وآمد،تعطیلات ، هوای معتدل ،نو شدنها همه وهمه در بهار است

وتکراری. اما هیچ کس از این تکرار خسته نمی شود. سالهاست اواخر اسفند همه به جنب و جوش و تکاپو

می افتند تا به استقبال بروند .استقبال کسی و چیزی و فصلی و طبیعتی و حال و هوایی تکراری .

اما دوست داشتنی مثل فیلمی که از آخرش خبر داری اما با هیجان دنبال می کنی انگار نمی دانی

سرانجام چه خواهد شد.

خدا را شکر  آددهایی که این دوروز دیدم همه خوش حال بودند . چه زن همسایه مان که  همسرش چکمه

ایتالیایی مارک دارنهصدهزار تومانی برایش خرید ه بود.چه زنی که دوست خواهرزاده ام است و در یک

کارگاه خیاطی می کند. هفت صبح تا دو ونیم. .خوشحال بود چون ماه اول فقط صدو شصت هزار تومان

گیرش آمده بود اما ماه دوم که فهمیده بود در ازای تعداد لباسهای دوخته شده پول می گیرد تلاش

بیشتری کرده بود وتا سیصد تومن هم رسانده بود .به اضافه دوتا مرغ و مقداری برنج که تحت عنوان بن

دریافت کرده بود.

خدارا شکر همه از روزهایشان راضی بودند.

تکرارهایتان دوست داشتنی باد.

خانه  ی پدری

 

 خانه پدری بزرگ بود با حیاطی پراز درختهای انگور وانار.سمت راست خانه که روبه آفتاب بود

 

سه تا اتاق داشت بزرگ و آفتابگیر با دروپنجره های کرم رنگ وهرکدام زیرزمینی بزرگ ومجزا.

 

مادرم میگفت : شما دوتا آخری ( من وبرادرم ) در این خانه به دنیا آمدید. گویا تا قبل از این

 

در خانه های بزرگ همسایه داری زندگی می کردند که هر خانواده یک اتاق داشتند 

 

با امکانات مشترک وطبیعتا عدم آسایش و دعواهای همسایگانه و هزار مشکل دیگر.

 

گوشه خانه پدری تنوری بود که سالی چند بار روشن می شد.  زنهای همسایه می آمدند

 

باهم نان می پختند پدرم از صبح خیلی زود خمیر  راتوی تغار بلند وبزرگی ساعتهاورز داده بود

 

و آماده کرده بود.زنها روی سکوی کنا رتنور کنار هم می نشستند وا ز خمیرهای گلوله شده

 

که به آن چانه می گفتند بر میداشتند و توی سینی های بزرگ و چوبی که به آن طبق می گفتند

 

پهن می کردند و پدرم آنرا به تنور میزد ونان خوشمزه که به آن نان خونگی می گفتیم تهیه میشد.

 

ظهر که از مدرسه بر میگشتیم دورتادور اتاقها و زیر زمین نانها را چیده بودند تا خشک شود و

 

سپس درکیسه نخی بگذارند و کم کم مصرف کنیم ناهار آنروز ما تکه پنیری بود ونانهای خوشمزه.

 

خانه پدری حیاطی داشت با درختهای انگور و انار. کودکیمان زیر این درختها بود وبازی و سرگرمی.

 

یاد روزهای زمستانی به خیر روزهایی که ظهر ازمدرسه که برمی گشتم مادرم گوشه

 

حیاط نشسته بود با ظرفهای پر از انار. شیرین و ترش ها رادانه میکرد وجدا می کرد وما سرگرم

خوردن می شدیم چه لذتی داشت .

 

خانه پدری اتاقهای بزرگی داشت که یکی از آنها برخلاف بقیه که با گلیم فرش شده بودند

 

با قالیچه های شش متر ی فرش شده بود و مخصوص مهمان. به آن اتاق " نو " میگفتیم.

 

زمستانها کرسی را دراتاق وسطی میگذاشتیم دور تادورش می نشستیم چای میخوردیم

 

آش  جو. شب اسفند خورشت نخود واسفناج با پلوی کشمش.

 

یادش بخیر صبح های سرد زمستان یک سینی بزرگ پراز شلغم وچغندر وزردک پخته که از آن

 

بخار خوش عطری بلند می شد روی کرسی بود وخوردن ما .

 

 در خانه پدری همه چیز طبیعی بود غذاها.میوه ها. محبتها.عشق ها . دوست داشتن ها.

 

زیرزمین خانه پدری ده دوارده تا پله داشت .تابستانها خنک بود ومرطوب .آب وجارو میکردیم

 

ناهار میخوردیم برای استراحت بعد از ظهر جای خوبی بود.

 

ته زیر زمین سرداب کوچکتری بود که تاریک بود وسرد به عنوان یخچال از آن استفاده می کردیم

 

ظرفهای پنیر و ماست هندوانه جایشان آنجا بود به آنجا " کنده " می گفتیم.تصور کنید روزی

 

 

چند بار برای آوردن چیزهایی از سرداب و کنده این پله ها را طی می کردیم.

 

خانه ی پدری همه خاطرات کودکی من .خانه پدری یادآور بزرگ شدن های بی دغدغه من در کنار

 

مادری مهربان و زحمتکش یادآور همه کودکی های شیرین من .مدرسه رفتن هایم.

 

دانشجو شدنم و یادآوردلتگی های من است.

 

یک روز بالاخره خانه پدری را با همه دوست داشتنهایش ترک کردم ولی آنجا ملجاء آرزوها و

 

دلتنگی هایمان بود.

 

مادر با آن دستهای زحمتکش وترک خورده  با خانه پدری وداع گفت.

 

پدر هم بعد از چند سال صفا ومصاحبت با مادر در دیار باقی را به صفای خانه ی پدری

 

ترجیح دادو رفت.

 

خانه پدری تنها شد دیگر نه از آن سروصدا و جیغ وفریاد های کودکانه خبری بود.

 

نه تنور ونان گرم. نه درختان سرسبز وشورو غوغای مهمانی ها.

 

اما برای من خانه پدری خانه پدری بود. هر از چند گاهی تنها یا با خواهران به آنجا می رفتم. 

 

به دیوارهای اتاقها دست می کشیدم وتبرک می کردم. تاقچه های خاک گرفته را می بوییدم

 

خانه پدری برای من مقدس بود خانه پدری همه عمر من بود.

 

بعد از چند سال زمزمه های فروش خانه پدری به گوش می رسید .میگفتند خانه خالی است

 

رو به خرابی می رود. لوله های آب ترکیده اند وهزار مشکل دیگر.

 

قرار شد خانه را بفروشند. سرم داغ شد همه عشق همه خاطرات همه دوست داشتی هایم را.

 

خانه را فروختند سهم همه را دادند : شرعی و قانونی.پسر ها دوبرابر.

 

مشتی پول کاغذی در دستان من گذاشتند این به ازای همه خاطراتت. این در مقابل همه

 

کودکی جوانی وهمه ی زندگیت در این خانه.

 

آن شب شب دردناکی بود. مثل شبی که فردایش مادرم را به خاک میسپردند

 

ومن تا صبح با ستاره ها درد ودل می کردم.

 

مثل شبی که پدرم رفته بود ومن حس می کردم بادکنکی هستم که  که درآسمان پرواز میکنم

 

 

ونخش رها شده است.

 

آن شب با خانه پدری درددل کردم واشک ریختم.

 

عجیب است که خانه های پراز آسایش امروزه هیچکدام نتوانستند دردلم جایی به دست آورند

 

ودلم همیشه به یاد آنجاست.

 

خانه پدری به خانواده ای فروخته شد.اما دلم به دنبال آنجا بود.

 

یک روز از خواهرم خواهش کردم به بهانه ای به آنجا برویم رفتیم . زن صاحبخانه با خوشرویی در

 

را باز کرد بی پرده گفتم که دلم برای خانه پدری تنگ شده از اتاقها بازدید کردیم تغییر مختصری در

 

آن ایجاد کرده بود .

 

مثل فرزندی که در فراق مادرش می سوخته خاکهای خانه پدری رابوییدم. گریستم با کاج وسط حیاط

 

دردل کردم .چقدر دلم برای اینجاتنگ شده بود.تک تک خاطرات این خانه و آدم هایش برایم

 

زنده شدند.

بعد از آن چند بار دیگر با شرمندگی از صاحبخانه از آنجا دیدن کردم.

 

بعدها فقط به امید دیدن درو دیوارها از کوچه رد میشدم وحالا دیگر آن کوچه برای من

 

 

که دسترسی به خانه را  نداشتم ارض موعود شده بود.

 

هفته پیش از خواهرانم شنیدم صاحبخانه می خواهد خانه را در هم بکوبد وبفروشد.

 

قلبم فروریخت .دوباره خاطرات بد جلوی چشمم رژه رفتند.

 

دوباره بغض دل کندن دوباره بغض دلتنگی دوباره یاد آوری خاطرات.

 

امروز تصمیم گرفتم برای آخرین بار بروم خانه پدری را ببینم خاطرات دلتنگیم را مرور کنم

 

چهره های پدر ومادرم را دراتاقها ببینم

 

به دیوارهای گلی دست بکشم. از کودکی و جوانی طی شده دراین خانه یاد کنم.

 

دلهره داشتم دلهره وداع. دلهره خداحافظی آخر.

 

وقتی وارد کوچه شدم دیوار ها نبود دلم فروریخت نزدیکتر شدم. خانه نبود حیاط بود و یک عالمه سنگ

 

و خاک. خانه را کوبیده بودند.کاج وسط حیاط خم شده بود وبا مهربانی به من نگاه می کرد.

 

از دیوار ها چند تاقچه نیمه خراب شده باقی مانده بود زیر زمینها پرشده بودند گویی اصلا

 

وجود نداشتند.

یک بنر کوچک به دیوار زده بودند که با باد تکان می خورد نزدیکتر رفتم نوشته بود:

این زمین به متراژ 325 متر به فروش می رسد.

 

یک بار دیگر تمام خاطراتم

 

یک بار دیگر تمام جوانی و کودکیم

 

یک بار دیگر همه دوست داشتنی هایم

 

یک بار دیگر اما این بار خانه پدری نبود و نیست.

 

 

پیامبر.....

 

 

 

پیامبری افسرده ام!

 

که جماعتی دستِ رد بر سینه‌اش

 

زده باشند

 

 

و کوهی از اعجاز بر شانه‌هایش جا

 

 

مانده باشد!

 

                                                                             نسترن وثوقی